از کوچه بامداد

آنچه محظوظ کند جان را

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

قطع سخن

قطع سَخُن

یکی از حکما شنیدم که می‌گفت: «هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکند مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد همچنان تمام ناگفته، سخن آغاز کند.»

سَخُن را سر است، ای خردمند و بُن
میاور سَخُن در میان سَخُن
خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش
نگوید سَخُن تا نبیند خموش

گلستان سعدی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
صادق زمانی

کانل تلگرام از کوچه بامداد

با احترام،

از شما دعوت می‌شود به کانال تلگرام

«از کوچه بامداد»

بپیوندید.

خوش آمدید

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
صادق زمانی

سرگذشت

سرگذشت

برای سرور و ناصر مقبل

 

سایه‌ی ابری شدم بر دشت‌ها دامن کشاندم:

خارکن با پشته‌ی خارش به راه افتاد

عابری خاموش، در راه غبارآلوده با خود گفت:

«- هه! چه خاصیت که آدم سایه‌ی یک ابر باشد!»

 

کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم:

برزگر پیراهنی بر چوب، روی خرمنش آویخت

دشتبان، بیرون کلبه، سایبان چشم‌هایش کرد دستش را و با خود گفت:

«- هه! چه خاصیت که آدم کفتر تنهای برج کهنه‌یی باشد؟»

 

آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم:

کودکان در دشت بانگی شادمان کردند

گاری خردی گذشت، ارابه‌ران پیر با خود گفت:

«- هه! چه خاصیت که آدم آهوی بی جفت دشتی دور باشد؟»

 

ماهی دریا شدم نیزار غوکان غمین را تا خلیج دور پیمودم.

مرغ دریایی غریوی سخت کرد از ساحل متروک

مرد قایقچی کنار قایقش بر ماسه‌ی مرطوب با خود گفت:

«- هه! چه خاصیت که آدم ماهی ولگرد دریایی خموش و سرد باشد؟»

 

کفتر چاهی شدم از برج ویران پرکشیدم

سایه‌ی ابری شدم بر دشت‌ها دامن کشاندم

آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم

ماهی دریا شدم بر آب‌های تیره راندم

دلق درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندم

یارخاموشان شدم بیغوله‌های راز، گشتم.

هفت کفش آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم

مرغ قاف افسانه بود، افسانه خواندم بازگشتم.

 

خاک هفت اقلیم را افتان و خیزان درنوشتم

خانه‌ی جادوگران را در زدم، طرفی نبستم.

مرغ آبی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بیهوده جستم

پس سمندر گشتم و بر آتش مردم نشستم.

1330

احمد شاملو - هوای تازه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
صادق زمانی

مترو

هر شب، آخر خبر، هواشناسی

جهت باد را به اطلاع عموم می‌رساند

من اول صبح سوار باد می‌شوم

رای می‌دهم، کوپن می‌فروشم

اعتراض می‌کنم، آب حوض می‌کشم

باد می‌ایستد، من می‌ایستم

جهان ادامه می‌دهد!

اکبر اکسیر از کتاب «ملخ‌های حاصلخیز»

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
صادق زمانی

سلام ... خدا حافظ

سلام
خداحافظ!

چیز تازه‌ای اگر یافتید،
بر این دو اضافه کنید
تا بل باز شود این در گم‌شده بر دیوار

حسین پناهی

HiBye

painting by Bradford Haubrich

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
صادق زمانی

سعدی

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

سعدی شیرین‌سخن

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
صادق زمانی

سعدی

نه هرچه جانورند آدمیتی دارند

بس آدمی که در این ملک نقش دیوارند

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
صادق زمانی

یک جفت چشم آبی

The hand, like the tongue, easily acquires the trick of repetition by rote, without calling in the mind to assist at all; and this had been the case here. Young men who cannot write verses about their Loves generally take to portraying them;

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
صادق زمانی